عضو شوید


نام کاربری
رمز عبور

:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری
رمز عبور
تکرار رمز
ایمیل
کد تصویری
براي اطلاع از آپيدت شدن وبلاگ در خبرنامه وبلاگ عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود



سلام ..ممنونم از نگاهتون..خوش اومدید... اگه دوست دارید مطالب مختلفی درباره ی طبیعت گردی، ساخت انواع کاردستی و کلی چیزای باحال دیگه اطلاعات کسب کنید خوشحال میشم به اینستاگرام ما سری بزنید قدمتونو روی چشم ما بذارید. @mahsano1372

تبادل لینک هوشمند
برای تبادل لینک  ابتدا ما را با عنوان تا خدا (نردبانی برای نزدیکی به خالق بی همتا) و آدرس takhoda.LXB.ir لینک نمایید سپس مشخصات لینک خود را در زیر نوشته . در صورت وجود لینک ما در سایت شما لینکتان به طور خودکار در سایت ما قرار میگیرد.







نام :
وب :
پیام :
2+2=:
(Refresh)

آمار وب سایت:  

بازدید امروز : 354
بازدید دیروز : 1144
بازدید هفته : 14309
بازدید ماه : 12945
بازدید کل : 178095
تعداد مطالب : 538
تعداد نظرات : 393
تعداد آنلاین : 1



Alternative content


آمار مطالب

:: کل مطالب : 538
:: کل نظرات : 393

آمار کاربران

:: افراد آنلاین : 1
:: تعداد اعضا : 2

کاربران آنلاین


آمار بازدید

:: بازدید امروز : 354
:: باردید دیروز : 1144
:: بازدید هفته : 14309
:: بازدید ماه : 12945
:: بازدید سال : 178095
:: بازدید کلی : 178095

RSS

Powered By
loxblog.Com

خدایا
شنبه 29 مهر 1391 ساعت 16:18 | بازدید : 539 | نوشته ‌شده به دست مهسا | ( نظرات )

ﺧﺪﺍﯾﺎ


ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺍﺯ ﺗﻮ ﺑﻨﻮﯾﺴﻢ


ﺑﯽ ﺁﻧﮑﻪ ﺩﺭ ﺟﺴﺘﺠﻮﯼ ﻗﺎﻓﯿﻪ ﻫﺎ ﺑﺎﺷﻢ


ﺑﯽ ﺁﻧﮑﻪ ﻭﺍﮊﻩ ﻫﺎ ﺭﺍ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﮐﻨﻢ


ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ ﺍﺯ ﺗﻮ ﺑﻨﻮﯾﺴﻢ


ﮐﻪ ﻣﯽ ﺩﺍﻧﻢ ﻫﻨﻮﺯ ﺩﻭﺳﺘﻢ ﺩﺍﺭﯼ ...

ﻫﺮ ﺳﭙﯿﺪﻩ ﺩﻡ


ﯾﮏ ﺳﺒﺪ ﻣﻬﺮﺑﺎﻧﯽ ﺍﺯ ﺗﻮ ﺩﺭﯾﺎﻓﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ


ﭘﺲ ﺍﺷﮏ ﻫﺎﯾﻢ ﺭﺍ ﭘﺎﮎ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ ...

ﺯﯾﺮﺍ ﺗﻮ ﺧﺎﻟﻖ ﭼﺸﻢ ﻫﺎﯼ ﻣﻦ


ﻣﺤﺒﺖ , ﺻﺒﻮﺭﯼ , ﺷﮑﯿﺒﺎﯾﯽ ﺭﺍ ﻧﯿﺰ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺍﺭﺯﺍﻧﯽ ﺩﺍﺩﻩ ﺍﯼ


ﺍﺷﮏ ﻫﺎﯾﻢ ﺭﺍ ﭘﺎﮎ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ ﻭ ﺁﺭﺍﻡ ﻣﯽ ﮔﯿﺮﻡ

ﺯﯾﺮﺍ ﻣﻦ ﺑﺎ ﻋﺸﻖ ﺗﻮ ﻣﯿﺜﺎﻕ ﺑﺴﺘﻪ ﺍﻡ


ﻭ ﺑﻪ ﺁﻥ ﺍﯾﻤﺎﻥ ﺩﺍﺭﻡ ...

https://instagram.com/mahsano1372?igshid=v2zkmvj5v04

:: موضوعات مرتبط: مناجات , ,
|
امتیاز مطلب : 7
|
تعداد امتیازدهندگان : 3
|
مجموع امتیاز : 3
سه شنبه 25 مهر 1391 ساعت 14:55 | بازدید : 504 | نوشته ‌شده به دست مهسا | ( نظرات )
بار خدایا باز دل به یاد تو فغان می کند؛

نمی دانم در جستجوی تو دیرینه کتاب کهن تاریخ را مطالعه کنم
 
یا چشم بر صفحه آسمان بدوزم؟

دل را به یاد موهبت های تو آرام کنم یا به تعریف آفریده هایت؟

خدایا، گاه که از همه نا آدمی ها خسته می شوم یاد تو
 
تحمل زیستن را برایم آسان می سازد؛

خدایا عشق زیباست اما کدامین عشق پرشورتر از
 
عشق به توست که یادت قلب ها را به اوج لذت ها می رساند
 
و مرگ را زیباترین پدیده ها می سازد؛

خدایا، شرم مرا از آن باز می دارد که از تو چیزی بخواهم
 
چرا که هر چیزی را قبل از آنکه بخواهم به من داده ای؛

اما خدایا سه چیز را از کسی که آفریدی دریغ مدار
 
که تا زنده ام توان خواندن نماز ایستاده را داشته باشم،
 
که عشقت از دلم بیرون نرود و آن زمان که مرا خواندی در راه تو باشم؛

ای محبوب من، ما را پاک بگردان،
 
پاک بمیران و پاک محشور بگردان که تو رب العرش العظیمی ...





 

https://instagram.com/mahsano1372?igshid=v2zkmvj5v04

:: موضوعات مرتبط: گوناگون , ,
|
امتیاز مطلب : 9
|
تعداد امتیازدهندگان : 3
|
مجموع امتیاز : 3
به سلامتیشون...
سه شنبه 25 مهر 1391 ساعت 12:19 | بازدید : 414 | نوشته ‌شده به دست مهسا | ( نظرات )
بـــ سلامـــتی اوناییـ کـ مخاطبـ

خاصـــشونـ یـ نفرهـ خاصـــه...

یـ نفـــر کـ هـــر وقت دلتـ میگیرهـ یادشــ

بهتــ آرامشـ مـــیده

هـــر وقتـــ ازشـ چیزیـ میخوایــ روتـــو

زمینــ نمیندازهـ

تـــو بدترینـ شرایط حواسشـ بهتـ

هستـــو دستتـــو میگـــیرهـ

آرهـ...

بــ سلامتـــی همهـ اوناییـ کـ

مخاطـــب خاصـــشون "خداســــــتــ"





https://instagram.com/mahsano1372?igshid=v2zkmvj5v04

:: موضوعات مرتبط: سخنان کوتاه , ,
|
امتیاز مطلب : 11
|
تعداد امتیازدهندگان : 4
|
مجموع امتیاز : 4
سه شنبه 25 مهر 1391 ساعت 12:17 | بازدید : 509 | نوشته ‌شده به دست مهسا | ( نظرات )
با خطی زیبا در آخرین صفحه اش نوشته بود :

مراقب باش؛

دست روزگار هلت میده …

ولی قرار نیست تو بیفتی …

اگر بی تاب نباشی و خودت را به آسمان گره زده باشی اوج میگیری …

به همین سادگی …





https://instagram.com/mahsano1372?igshid=v2zkmvj5v04

:: موضوعات مرتبط: سخنان کوتاه , ,
|
امتیاز مطلب : 7
|
تعداد امتیازدهندگان : 3
|
مجموع امتیاز : 3
سه شنبه 25 مهر 1391 ساعت 12:13 | بازدید : 478 | نوشته ‌شده به دست مهسا | ( نظرات )
همیشه یادت باشه…

اگه گدا دیدی…

هیچوقت تو دلت نگو راست میگه یا دروغ…بدم یا ندم…

آدم خوبیه یا بدیه…

چشماتو ببند و کمکش کن تا وقتی رفتی گدایی پیش خدا،

خدام تو دلش این سوالا رو از خودش نپرسه…

چشماشو ببنده و بهت بده
https://instagram.com/mahsano1372?igshid=v2zkmvj5v04

:: موضوعات مرتبط: سخنان کوتاه , ,
|
امتیاز مطلب : 12
|
تعداد امتیازدهندگان : 4
|
مجموع امتیاز : 4
آموختم...
سه شنبه 25 مهر 1391 ساعت 12:11 | بازدید : 442 | نوشته ‌شده به دست مهسا | ( نظرات )
که خدا عشق است و عشق تنها خداســــــــــــــــت
آموختم:
که وقتی نا امید میشوم خــــــــــــــــدا با تمام عظمتش،

عاشقانه انتظار میکشد تا دوباره به رحمتش امیدوار شوم

آموختم:
اگــــر تا کنون به آنچــــــــــــــــــــه خواستم نرســـــــــــیدم،

خـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدا برایم بهترش را در نظر گرفته

آموختم:

که زندگی سخت است ولی من از او سخت ترم
https://instagram.com/mahsano1372?igshid=v2zkmvj5v04

:: موضوعات مرتبط: مناجات , ,
|
امتیاز مطلب : 7
|
تعداد امتیازدهندگان : 3
|
مجموع امتیاز : 3
هممون رفتنی هستیم...
شنبه 22 مهر 1391 ساعت 17:25 | بازدید : 713 | نوشته ‌شده به دست مهسا | ( نظرات )
اومد پيشم حالش خيلي عجيب بود فهميدم با بقيه فرق ميکنه


گفت : يه سوال دارم که خيلي جوابش برام مهمه


گفتم :چشم اگه جوابشو بدونم خوشحال ميشم بتونم کمکتون

کنم

گفت: من رفتني ام!

....
https://instagram.com/mahsano1372?igshid=v2zkmvj5v04

:: موضوعات مرتبط: گوناگون , داستانک , متن زیبا , ,
:: برچسب‌ها: داستان , متن زیبا , متن زیبا درمورد خدا , داستانی در مورد خدا , خدا , مرگ , داستانی درمورد مرگ , زندگی , داستانی درمورد زندگی , متن زیبا درمورد مرگوزندگی ,
|
امتیاز مطلب : 8
|
تعداد امتیازدهندگان : 4
|
مجموع امتیاز : 4
:: ادامه مطلب ...
شنبه 22 مهر 1391 ساعت 17:23 | بازدید : 509 | نوشته ‌شده به دست مهسا | ( نظرات )
چه زیبا خالقی دارم .

چه بخشنده خدای عاشقی دارم.

که میخواند مرا با انکه میداند گنه کارم.

اگر رخ بربتابانم ،دوباره مینشیند برسر راهم

دلم را میرباید با آن طنین گرم و زیبایش

که در قاموس پاک کبریایی ، قهر نازیباست.

چه زیبا عاشقی را دوست می دارم.

دلم گرم است ، می دانم که می داند بدون لطف او تنهای تنهایم.

خدای من ،خدایی خوب می داند.

و می داند که سائل را نباید دست خالی راند.

چه ترس از ظلمت شبها به هنگامی که می گوید :

عزیزم! حاجتی داری اگر اینک بخوان ما را

که من حاجت روا کردن برای بنده ام را دوست می دارم.
https://instagram.com/mahsano1372?igshid=v2zkmvj5v04

:: موضوعات مرتبط: ادبی , ,
|
امتیاز مطلب : 6
|
تعداد امتیازدهندگان : 2
|
مجموع امتیاز : 2
نزدیک ترین نقطه
شنبه 22 مهر 1391 ساعت 12:35 | بازدید : 469 | نوشته ‌شده به دست مهسا | ( نظرات )

نزدیک ترین نقطه به خدا هیچ جای دوری نیست.

نزدیک ترین نقطه به خدانزدیک ترین لحظه به اوست،

وقتی حضورش را درست توی قلبت حس میکنی،

آنقدر نزدیک که نفست از شوق التهاب بند می آید.

آنقدر هیجان انگیزکه با هیجان هیچ تجربه ای قابل مقایسه نیست.

تجربه ای که باید طعمش را چشید .

اغلب درست همان لحظه که گمان می کنی در برهوت تنها ماندی،

درست همان جا که دلت سخت می خواهد او با تو حرف بزند،

همان لحظه كه آرزو داری دستان پر مهرش را بر سرت بکشد،

همان لحظه نورانی که ازشوق این معجزه دلت می خواهد

تاآخردنیا از ته دل وبا کل وجودت اشک شوق بریزی

وتا آخرین لحظه وجودت بباری .

نزدیک ترین لحظه به خدا می توانددر دل تاریک ترین شب

عمرناخواسته تو ویا در اوج بزرگ ترین شادی دلخواسته تو رخ دهد

,می تواند درست همین حالا باشد و زیباترین وقتی که می تواند

پیش بیایدهمان دمی است که برایش هیچ بهانه ای نداری. جایی که .....

www.matalebemazhabi.mihanblog.com

 

<<<بقیه در ادامه مطلب>>>

https://instagram.com/mahsano1372?igshid=v2zkmvj5v04

:: موضوعات مرتبط: گوناگون , ,
|
امتیاز مطلب : 4
|
تعداد امتیازدهندگان : 2
|
مجموع امتیاز : 2
:: ادامه مطلب ...
چگونه به خدا برسم؟؟
شنبه 22 مهر 1391 ساعت 12:33 | بازدید : 508 | نوشته ‌شده به دست مهسا | ( نظرات )

 لوکاس راهب به همراه شاگردش از دهی میگذشت . پیرمردی از او پرسید : ای قدیس ، چگونه به خدا برسم ؟ لوکاس پاسخ داد : خوش بگذران و با شادی ات خدا را نیایش کن .و به راه خود ادامه دادند . کمی بعد به مرد جوانی برخوردند . مرد جوان پرسید : چه کنم تا به خدا برسم ؟ لوکاس گفت : زیاد خوش گذرانی نکن . وقتی جوان رفت ، شاگرد از استاد پرسید : بالخره معلوم نشد که باید خوش بگذرانیم یا نه :لوکاس پاسخ داد : (سیر و سلوک روحانی مثل گذشتن از یک پل بدون نرده است که روی یک دره کشیده شده باشد . اگر کسی بیش از حد به سمت راست کشیده شده باشد می گویم به طرف چپ برود و اگر بیش از حد به طرف چپ گرایش داشته باشد ، می گویم به سمت راست برود . این باعث می شود از راه منحرف نشویم و در دره سقوط نکنیم .)

www. sayehmah.parsiblog.com

https://instagram.com/mahsano1372?igshid=v2zkmvj5v04

:: موضوعات مرتبط: ادبی , گوناگون , ,
|
امتیاز مطلب : 3
|
تعداد امتیازدهندگان : 1
|
مجموع امتیاز : 1
قصاص در دنیا
شنبه 22 مهر 1391 ساعت 12:28 | بازدید : 774 | نوشته ‌شده به دست مهسا | ( نظرات )

 روزی حضرت موسی از محلی عبور می کرد، به چشمه‌ای در کنار کوه رسید، با آب آن وضو گرفت و بالای کوه رفت تا نماز بخواند. در این موقع اسب‌سواری به آنجا رسید. برای آشامیدن آب از اسب فرود آمد و در موقع رفتن، کیسه پول خود را فراموش کرده و جا گذاشت و رفت.

بعد از او چوپانی رسید و کیسه را مشاهده کرد و آن را برداشت و رفت. پس از چوپان پیرمردی به چشمه آمد. آثار فقر و تنگدستی از ظاهرش آشکار بود. دسته هیزمی بر روی سر داشت، هیزم را یک طرف نهاده و برای استراحت کنار چشمه دراز کشید...........
 


<<<بقیه در ادامه مطلب>>>

https://instagram.com/mahsano1372?igshid=v2zkmvj5v04

:: موضوعات مرتبط: ادبی , گوناگون , ,
|
امتیاز مطلب : 24
|
تعداد امتیازدهندگان : 6
|
مجموع امتیاز : 6
:: ادامه مطلب ...
نادانی فرعون
شنبه 22 مهر 1391 ساعت 12:26 | بازدید : 530 | نوشته ‌شده به دست مهسا | ( نظرات )

 ابلیس وقتی نزد فرعون آمد 
وی خوشه ای انگور در دست داشت و تناول می کرد . 
ابلیس گفت : 
هیچکس تواند که این خوشه انگور تازه را خوشه مروارید خوشاب ساختن ؟
فرعون گفت : نه
ابلیس به لطایف سحر ، آن خوشه انگور را خوشه مروارید خوشاب ساخت . 
فرعون بسیار تعجب کرد و گفت : اینت استاد مردی که تویی ! 
ابلیس سیلیی بر گردن او زد و گفت : 
مرا با این استادی به بندگی حتی قبول نکردند ، 
تو با این حماقت ، دعوی خدایی چگونه می کنی ؟؟!!


از جوامع الحکایات و لوامع الروایات از محمد عوفی ( قرن ششم )

https://instagram.com/mahsano1372?igshid=v2zkmvj5v04

:: موضوعات مرتبط: ادبی , گوناگون , ,
|
امتیاز مطلب : 10
|
تعداد امتیازدهندگان : 3
|
مجموع امتیاز : 3
درویش و سلطان
جمعه 21 مهر 1391 ساعت 11:12 | بازدید : 445 | نوشته ‌شده به دست مهسا | ( نظرات )

درویشی مجرد گوشه صحرایی نشسته بود.

پادشاهی بر او بگذشت ;

درویش _ از آنجا که فراغ ملک قناعت است _سر بر نیاورد

و التفات نکرد. سلطان _ از آنجا که سطوت سلطنت است _برنجید

و گفت:این طایفه خرقه پوشان امثال حیوانند

و اهلیت و آدمیت ندارند.وزیر نزدیکش آمد و گفت:

ای جوانمرد سلطان روی زمین بر تو گذز کرد ;

چرا خدمتی نکردی و شرط ادب به جای نیاوردی؟

گفت:سلطان را بگوی توقع خدمت از کسی دارد

که توقع نعمت از تو دارد و دیگر بدان که ملوک از

بهر پاس رعیت اند نه رعیت از بهر طاعت ملوک.

پادشه پاسبان درویش است.....گرچه رامش به فر دولت اوست

گوسپند از برای چوپان نیست...بلکه چوپان برای خدمت اوست

ملک را گفت درویش استوار آمد ; گفت:

از من تمنایی بکن.گفت:آن همی خواهم

که دگر باره زحمت من ندهی.گفت مرا پندی بده ; گفت:

دریاب کنون که نعمتت هست به دست

کاین دولت و ملک می رود دست به دست

 

گلستان سعدی

https://instagram.com/mahsano1372?igshid=v2zkmvj5v04

:: موضوعات مرتبط: گوناگون , ,
|
امتیاز مطلب : 16
|
تعداد امتیازدهندگان : 5
|
مجموع امتیاز : 5
نامی دیگر برای خدا
جمعه 21 مهر 1391 ساعت 11:8 | بازدید : 428 | نوشته ‌شده به دست مهسا | ( نظرات )

مردی رو به دوستش کرد :

 

 

-طوری درباره خدا صحبت می کنی که انگار شخصا او را می شناسی و حتی رنگ چشمهایش را هم می دانی . چه لزومی دارد چیزی را خلق کنی که به آن اعتقاد داشته باشی ؟ بدون این نمی شود زندگی کرد ؟ و او پاسخ داد :

 

 

 


 

 

- تو تصور می کنی که دنیا چه طور خلق شده ؟ می توانی معجزه ی زندگی را توجیه کنی ؟

 

 

 


 

 

مرد گفت : پیرامون ما همه چیز حاصل تصادف است . همه چیز اتفاقی است . دوستش گفت :

 

 

 


- درست است . پس تصادف نام دیگر " خدا " است .


 منبع :www.sayehmah.parsinlog.com
https://instagram.com/mahsano1372?igshid=v2zkmvj5v04

:: موضوعات مرتبط: گوناگون , ,
|
امتیاز مطلب : 12
|
تعداد امتیازدهندگان : 4
|
مجموع امتیاز : 4
تجسس
جمعه 21 مهر 1391 ساعت 11:4 | بازدید : 505 | نوشته ‌شده به دست مهسا | ( نظرات )


«حکیمی گفته است: آن که عیب های پنهانی مردم را جست و جو کند، دوستی های قلبی را بر خود حرام می کند.»1

 

1. همان ، ص 347

https://instagram.com/mahsano1372?igshid=v2zkmvj5v04

:: موضوعات مرتبط: سخنان کوتاه , ,
|
امتیاز مطلب : 6
|
تعداد امتیازدهندگان : 2
|
مجموع امتیاز : 2
کور حقیقی
جمعه 21 مهر 1391 ساعت 11:2 | بازدید : 460 | نوشته ‌شده به دست مهسا | ( نظرات )


« فقیری به در خانه بخیلی آمد، گفت: شنیده ام که تو قدرتی از مال خود را نذر نیازمندان کرده ای و من در نهایت فقرم ، به من چیزی بده بخیل گفت: من نذر کوران کرده ام. فقیر گفت : من هم کور واقعی هستم ، زیرا اگر بینا می بودم ، از در خانه خداوند به در خانه کسی مثل تو نمی آمدم.» (1)

 

1- نک ، حبیب الله شریف کاشانی ، ریاض الحکایات ص 128.

https://instagram.com/mahsano1372?igshid=v2zkmvj5v04

:: موضوعات مرتبط: سخنان کوتاه , ,
|
امتیاز مطلب : 5
|
تعداد امتیازدهندگان : 1
|
مجموع امتیاز : 1
دوست داشتن...
سه شنبه 18 مهر 1391 ساعت 16:22 | بازدید : 402 | نوشته ‌شده به دست مهسا | ( نظرات )

«میگویند آن گاه که یوسف در زندان بود، مردی به او گفت:

تو را دوست دارم.

یوسف گفت:

ای جوانمرد ! دوستی تو به چه کار من آید؟

از این دوستی مرا به بلا افکنی و خود نیز بلا بینی!

پدرم یعقوب، مرا دوست داشت و بر سر این دوستی،

او بیناییاش را از دست داد و من به چاه افتادم.

زلیخا ادعای دوستی من کرد و به سرزنش مصریان دچار شد

و من مدتها زندانی شدم. اینک! تو تنها خدا را دوست داشته باش،

تا نه بلا بینی و نه دردسر بیافرینی ».‬

https://instagram.com/mahsano1372?igshid=v2zkmvj5v04

:: موضوعات مرتبط: گوناگون , ,
|
امتیاز مطلب : 12
|
تعداد امتیازدهندگان : 3
|
مجموع امتیاز : 3
صدایم کن...
جمعه 14 مهر 1391 ساعت 20:30 | بازدید : 412 | نوشته ‌شده به دست مهسا | ( نظرات )

خدایا ...

 

فقط تو می دانی که در این شبهای پر تکرار چه آرزوها به سر دارم...

آرزو دارم که سر بر زانویت بگذارم ...

دیگر دنیایم بس است ...

دیگر گناهم بس است...

دیگر عذابم بس است...

خسته ام ...

خسته از نامهربانی این چرخ فلک ...

دستم را بگیر که دیگر طاقت ماندن ندارم...

صدایم کن ...

صدایم کن ...

https://instagram.com/mahsano1372?igshid=v2zkmvj5v04

:: موضوعات مرتبط: گوناگون , ,
|
امتیاز مطلب : 5
|
تعداد امتیازدهندگان : 1
|
مجموع امتیاز : 1
عشق واقعی...
جمعه 14 مهر 1391 ساعت 20:25 | بازدید : 444 | نوشته ‌شده به دست مهسا | ( نظرات )
شخصی دیوار خانه اش را برای نوسازی خراب می کرد.
 
خانه های ژاپنی دارای فضایی خالی بین دیوارهای چوبی هستند.
 
این شخص در حین خراب کردن دیوار در بین آن
 
مارمولکی را دید که میخی از بیرون به پایش فرو رفته بود.

دلش سوخت و یک لحظه کنجکاو شد. وقتی میخ را بررسی کرد
 
متعجب شد؛
 
این میخ ده سال پیش، هنگام ساختن خانه کوبیده شده بود!!!


چه اتفاقی افتاده؟


در یک قسمت تاریک بدون حرکت،

مارمولک ده سال در چنین موقعیتی زنده مانده!!!

چنین چیزی امکان ندارد و غیر قابل تصور است.


متحیر از این مساله کارش را تعطیل و مارمولک را مشاهده کرد.

در این مدت چکار می کرده؟ چگونه و چی می خورده؟


همانطور که به مارمولک نگاه می کرد یکدفعه مارمولکی دیگر،

 با غذایی در دهانش ظاهر شد!!!


مرد شدیدا منقلب شد.

ده سال مراقبت. چه عشقی! چه عشق قشنگی!!!


اگر موجود به این کوچکی بتواند عشقی به این بزرگی داشته باشد

پس تصور کنید ما تا چه حد می توانیم عاشق شویم.

https://instagram.com/mahsano1372?igshid=v2zkmvj5v04

:: موضوعات مرتبط: گوناگون , ,
|
امتیاز مطلب : 19
|
تعداد امتیازدهندگان : 5
|
مجموع امتیاز : 5
داستان
چهار شنبه 12 مهر 1391 ساعت 16:57 | بازدید : 504 | نوشته ‌شده به دست مهسا | ( نظرات )

ظهر یک روز سرد زمستانی ، وقتی پروین به خانه برگشت،

پشت در پاکت نامه ای را دید که نه تمبری داشت و نه مهر اداره ی پست روی آن بود.

فقط نام و آدرسش روی پاکت نوشته شده بود.

او با تعجب پاکت را باز کرد و نامه ی داخل ان را خواند:

" پروین عزیزم،

عصر امروز به خانه ی تو می ایم تا تو را ملاقات کنم .

با عشق ، خدا "

پروین همان طور که با دست های لرزان نامه را روی میز می گذاشت.

با خود فکر کرد که چرا خدا می خواهد او را ملاقات کند؟

او که آدم همی نبود. در همین فکرها بود که ناگهان کابینت خالی

آشپزخانه را به یاد آورد و با خود گفت:

: من که چیزی برای پذیرایی ندارم!". پس نگاهی به کیف پولش انداخت .

او فقط هزار و صد تومان داشت.

با این حال به سمت فروشگاه رفت و یک قرص نان فرانسوی

و دو بطری شیر خرید. وقتی از فروشگاه بیرون آمد،

برف به شدت در حال بارش بود و او عجله اشت تا زود به خانه برسد

و عصرانه را حاضر کند. در راه برگشت، زن و مرد فقیری را دید

که از سرما می لرزیدند. مرد فقیر به پروین گفت:"

خانم ، ما خانه و پولی نداریم.

بسیار سردمان است و گرسنه هستیم. ایا امکان دارد به ما کمکی کنید؟"

پروین جواب داد:

"متاسفم، من دیگر پولی ندارم و این نانها هم برای مهمانم خریده ام."

مرد گفت: " بسیار خوب خانم ، متشکرم"

و بعد دستش را روی شانه ی همسرش گذاشت و به حرکت ادامه دادند.

همان طور که مرد و زن فقیر در حال دور شدن بودند،

پروین درد شدیدی را در قلبش احساس کرد.

به سرعت دنبال آنها دوید: " اقا خواهش می کنم صبرکنید"

وقتی پروین به زن و مرد فقیر رسید، سبد غذا را به آنها داد

و بعد کتش را درآورد و روی شانه های زن انداخت.

مرد از او تشکر کرد و برایش دعا کرد.

وقتی پروین به خانه رسید یک لحظه ناراحت شد

چون خدا می خواست به ملاقاتش بیاید

و او دیگر چیزی برای پذیرایی از خدا نداشت.

همان طور که در را باز کرد ، پاکت نامه دیگری را روی زمین دید.

نامه را برداشت و باز کرد:

" پروین عزیز،

از پذیرایی خوب و کت زیبایت متشکرم،

با عشق ، خدا "

www.reza202.blogsky.com

https://instagram.com/mahsano1372?igshid=v2zkmvj5v04

:: موضوعات مرتبط: گوناگون , ,
|
امتیاز مطلب : 6
|
تعداد امتیازدهندگان : 2
|
مجموع امتیاز : 2
خداهست؟
چهار شنبه 12 مهر 1391 ساعت 13:35 | بازدید : 493 | نوشته ‌شده به دست مهسا | ( نظرات )

دانشجویی سر کلاس فلسفه نشسته بود.

موضوع درس درباره خدا بود.

"استاد پرسید: آیا در این کلاس کسی هست که صدای خدا را شنیده باشد؟


کسی پاسخنداد.


استاد دوباره پرسید: آیا در این کلاس کسی هست که خدا را لمس کرده باشد؟

دوباره کسی پاسخ نداد.


استاد برای سومین بار پرسید:آیا در این کلاس کسی هست که خدا را دیده باشد؟

برای سومین بار هم کسی پاسخ نداد.


استاد باقاطعیت گفت با این وصف خداوجود ندارد.


دانشجو به هیچ روی با استدلال استاد موافق نبود و اجازه خواست تاصحبت کند.


استاد پذیرفت.


دانشجو از جایش برخاست و از همکلاسی هایش پرسید :آیا در این کلاس کسی هست که صدای مغز استاد را شنیده باشد؟


همه سکوت کردند.


آیا در این کلاس کسی هست که مغز استاد را لمس کرده باشد؟


همچنان کسی چیزینگفت.


آیا در این کلاس کسی هست که مغز استاد را دیده باشد؟

وقتی برایسومین بار کسی پاسخی نداد،دانشجو چنین نتیجه گیری کرد که استادشان مغز ندارد!!!

 

http://forums.patoghu.com

https://instagram.com/mahsano1372?igshid=v2zkmvj5v04

:: موضوعات مرتبط: گوناگون , داستانک , ,
:: برچسب‌ها: داستان , داستانی درمورد خدا , داستانی درمورد اثبات وجودخدا ,
|
امتیاز مطلب : 11
|
تعداد امتیازدهندگان : 4
|
مجموع امتیاز : 4
خدایا
سه شنبه 11 مهر 1391 ساعت 20:51 | بازدید : 512 | نوشته ‌شده به دست مهسا | ( نظرات )

نگاهم رو به سمت تو، شبم آیینه ی ماهه


دارم نزدیکتر میشم، یه کم تا آسمون راهه


به دستای نیاز من، نگاهی کن از اون بالا


من این آرامش محضو، به تو مدیونم این روزا

خدایا دوستت دارم، واسه هر چی که بخشیدی


همیشه این تو هستی که، ازم حالم رو پرسیدی


بازم چشمامو می بندم، که خوبی هاتو بشمارم

نمی تونم فقط میگم، خدایا دوستت دارم


تو دیدی من خطا کردم، دلم گم شد دعا کردم


کمک کن تا نفس مونده، به آغوش تو برگردم


تو حتی از خودم بهتر، غریبی هامو می شناسی

نمی خوام چتر دنیا رو، که تو بارون احساسی


خدایا دوستت دارم، واسه هر چی که بخشیدی


همیشه این تو هستی که، ازم حالم رو پرسیدی

بازم چشمامو می بندم، که خوبی هاتو بشمارم


نمی تونم فقط میگم، خدایا دوستت دارم

https://instagram.com/mahsano1372?igshid=v2zkmvj5v04

:: موضوعات مرتبط: ادبی , ,
|
امتیاز مطلب : 16
|
تعداد امتیازدهندگان : 4
|
مجموع امتیاز : 4
سه شنبه 11 مهر 1391 ساعت 17:15 | بازدید : 579 | نوشته ‌شده به دست مهسا | ( نظرات )

 

https://instagram.com/mahsano1372?igshid=v2zkmvj5v04

:: موضوعات مرتبط: عکس , ,
|
امتیاز مطلب : 7
|
تعداد امتیازدهندگان : 2
|
مجموع امتیاز : 2
دلتنگی...
سه شنبه 11 مهر 1391 ساعت 17:3 | بازدید : 452 | نوشته ‌شده به دست مهسا | ( نظرات )

خدایادلتنگي نه با قلم نوشته مي شود،

نه با دکمه های ســــــرد کيبورد ....


دلتنگي را با اشک مي نويسند!!!

https://instagram.com/mahsano1372?igshid=v2zkmvj5v04

:: موضوعات مرتبط: سخنان کوتاه , ,
:: برچسب‌ها: خدا , خدایا , درمورد خدا , برای خدا , دلتنگی , ,
|
امتیاز مطلب : 11
|
تعداد امتیازدهندگان : 3
|
مجموع امتیاز : 3
حدیثی از پیامبر (ص)
جمعه 7 مهر 1391 ساعت 16:40 | بازدید : 461 | نوشته ‌شده به دست مهسا | ( نظرات )

 من سره أن یستجیب الله له عند الشدائد والکرب فلیکثر الدعاء فی الرخاء

ترجمه:

هر که دوست دارد خدا هنگام سختی و مصیبت دعای وی اجابت کند ، هنگام گشایش دعا بسیار کند

منبع:   سنن ترمذی ، کتاب الدعوات ، ح ۳۳۰۴

 

 

https://instagram.com/mahsano1372?igshid=v2zkmvj5v04

:: موضوعات مرتبط: سخنان کوتاه , ,
|
امتیاز مطلب : 4
|
تعداد امتیازدهندگان : 2
|
مجموع امتیاز : 2